خواب دیدم که در سفر بودم با مریم؛ رفتیم کنار درخت؛ که بیماری بهش پناه آورده بود؛ نشستیم، دمنوش خوردیم و کتاب را باز کردم: "و هنگامى كه گذشتند، به (یار) جوان خود گفت غذايمان را بياور كه راستى ما از اين سفر رنج بسيار ديديم". در خواب خیال کردم که من موسی باشم، مربم جوان، و بیمار که در پی شفا بود بندهای از بندگان که "به او رحمتى عطا شده بود". من خوشحال، مریم خوشحال، بیمار خوشحال. دیروز باز به فکر خوابم بودم و از کتاب بیشتر خواندم. حالا خیال کنم شاید جورتر این بود که من موسی باشم، یبمار جوان، و مریم بندهای از بندگان که به او رحمتی عطا شده بود. بعدش هزارتا قصه بود؛ بعدش خضر رو به موسی کرد که: قال هذا فراق بینی و بینک. مثل این رنج کجا بود.
برچسب:
نویسنده: مهتاب فلاح