مطمئن میشوم که کلاهخودم لق نزند و دنبال صدا در صف همرزمان، سر میچرخانم. جویی دِمایو است که دَم گرفته: «گفتیم میآییم. باری؛ اینک اینجاییم...»
وقت وقت است. همالان شیپور جنگ نواخته خواهد شد. لیوان هومه دستم است اما مجالی برای آرزوهای معلقهی ابنالعبد نمانده. باکی نیست، امروز شاید دریده شوم؛ نوشداروش خواهم کرد.
نای کرنا بلند میشود. یحیای تعمید دهنده پیش از همه، از میان صف خیز برمیدارد، میزند زیر لیوان و نهیب میکشد که پلن بی ساکس.
از آسمان خون میبارد. و کودکی، پسرکم، تند میدود برای آبتنی. چشمهایش را بسپارم که توی آب باز نگه دارد.
برچسب:
نویسنده: مهتاب فلاح